تبليغاتX
گاهی دلم تنگ میشود .... فقط گاهی
نمی دانــــم چــرا اینگونه اســت
وقتی نگـــاه عاشق کسی به توست
می بینی,امــــا
دلت بسته به مهــــر دیگری است
بی اعتنـــا می گذری
و عـــاشقانه به کسی می نگری
کــه دلــــــش پیش تـــو نیــست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 1:55 AM  توسط سمانه جاری | 
کنار آشیانه تو آشیانه میکنم

فضای آشیانه تو را پر از ترانه میکنم

یکی سوال میکند

به خاطر چه زنده ای ؟

و من برای زندگی تو را بهانه میکنم


تو را نه عاشقانه
و نه عاقلانه
و نه حتی عاجزانه
که تو را عادلانه
در آغوش میکشم
عدل مگر نه آنست که هر چیزی
در جای خویش قرار بگیرد؟



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 1:46 AM  توسط سمانه جاری | 
وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي...

وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي .

وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و گفتي بهتره عجله کني ..داره ديرت مي شه .

وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ...
بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري بعد از کارت زود بيا خونه .

وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم ....
تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري تو درسها به بچه مون کمک کني .

وقتي که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
تو همونجور که بافتني مي بافتي بهم نکاه کردي و خنديدي .


وقتي 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي ...


وقتي که 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم ...
در حالي که روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50 سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود .


وقتي که 80 سالت شد ... اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري ...
نتونستم چيزي بگم . فقط اشک در چشمام جمع شد .

اون روز بهترين روز زندگي من بود ، چون تو هم گفتي که منو دوست داري .

به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي چون زماني که از دستش بدي مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 1:44 AM  توسط سمانه جاری | 
نمی دانم این روزها
تو دیر به دیر یادم می کنی
یا من
زود به زود
دلتنگت می شوم ...



لازم نیست مرا دوست داشته باشی

من

تو را به اندازه هردویمان دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 1:39 AM  توسط سمانه جاری | 
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من
میسپردم که مواظب باشی
جنس این جام بلور است
پر از عشق و غرور استاگر بازیچه شود میشکند ... میشکند



سخت نیست
آسان میتوان هجی کرد
تنهایی را...
این منم
بی تو!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 1:36 AM  توسط سمانه جاری | 
به آسمان گفته بودم وقت آمدنت باران ببارد ... سالها من و آسمان منتظرت بودیم ... نیامدی ... برف بارید


نذر کرده بودم به دنیا لبخند بزنم اما نمیدانم چرا چشمه اشکم خشک نمیشود.


مثل کوه استوارم اما روی این کوه استوار هیچ گلی نمی روید.


با هم که باشیم باران می بارد ... سالهاست خشکسالی تمام نمیشود



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 1:29 AM  توسط سمانه جاری | 
تو داری میروی ..!

و من ..

دلخوشم ..

به این که ..

زمین هنوز گرد است !

و ما ..

هر چقدر هم از هم دورتر شویم !...

به هم نزدیکتر می شویم ...!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت 11:53 PM  توسط سمانه جاری | 
او هوایم را داشت
که پیاده رو ها لیز و یخبندان بود
بی هوا رفت
بی هوا ماندم
چه هوایش امروز
که پیاده رو ها لیز و یخبندان است
در سرم پیچیده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت 7:19 PM  توسط سمانه جاری | 
باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم !

من میتوانم ... میشود

ارام تلقین میکنم

حالم نه اصلا خوب نیست

تا بعد بهتری میشود

فکری برای این دل آرام غمگین میکنم

من می پذیرم رفته ای

و برنمیگردی ... همین

خود را برای درک این صدبار تحسین میکنم

کم کم ز یادم میروی

این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صدبار تضمین میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 1:48 AM  توسط سمانه جاری |